تبليغاتX
هیات مرآت الشهدا-شهرستان بهبهان
سردار سرلشکر دکتر مجید بقایی 

بهمن ماه سال ۱۳۳۷هجري شمسي، هنگامي كه خانوادة «بقايي» صاحب فرزند جديدي شد و او را «مجيد» نام نهادند هيچكس نمي‌توانست “مجد” و عظمت روح و بزرگي آن نوزاد ناتوان آنروز را در ۲۲ سال بعد شاهد باشد، گرچه ازهمان ابتدا با رفتار متين او در خانواده و علاقه‌اش به مسائل مذهبي و رعايت آنها در سنين۱۲-۱۰سالگي رشد فكري خويش را مشخص و نمايان ساخت.

از «تكبير گفتن» در مسجد محل آغاز كرد و تا آخر عمر پا از مسير اسلام و روحانيت متعهد آن بيرون نگذاشت. هوش سرشار و استعداد وي باعث شد تا تحصيلات كلاس پنجم و ششم دبستان (نظام قديم) عرض يك سال در يكي از مدارس بهبهان بگذراند و سپس رشتة «رياضي» را براي ادامة تحصيل در دبيرستان انتخاب كند...

 


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط حسین در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 9:50
شرحی بر یک عکس 

 

 

اين عكس قبل از عمليات فتح المبين گرفته شده . يادم است مجيد وقتي از تهران به شوش برگشت مرا صدا زد و گفت بيا و عكسهايي كه در سفرم گرفتم ببين بعد عكسها را يكي يكي به من نشان مي داد تا اينكه يه مرتبه اين عكس را به من نشان داد تا اين عكس را ديدم با تعجب به مجيد نگاه كردم و گفتم اين عكس مال من ، مجيد گفت نه بابا ديگه چي من هم چيزي نگفتم ولي از اتاق بيرون زدم هرچه مجيد صدايم زد محلش نزاشتم بعد ازظهر بچه ها مي خواستند در جلوي سپاه گل كوچيك بازي كنند گروه گروه شديم مجيد مرا انتخاب نمود من با مجيد حرف نمي زدم هر توپي مجيد به من پاس مي داد من يا آن را نمي گرفتم و يا مي گذاشتم تا حريف توپ را بگيرد بعد مجيد بخاطر جلوگيري از گل زدن آنها به دردسر مي افتاد ، مجيد كه متوجه شده بود علت چيست فقط مي خنديد بعد از بازي گفت امير چرا قهر كردي؟ چيزي نگفتم مجيد دستم را گرفت من خيلي جدي و با اخم به او گفتم دستم را ول كن ، مجيد خنديد و در حالي كه مرا در بغل مي گرفت صورتم را بوسيد و گفت بخدا همين يك عكس را دارم ، باور كن اگر دوباره برايم فرستادند آن را بتو ميدهم گفتم مگر دوربين مال خودت نبوده گفت نه بابا ، نگذاشتند دوربين خودمان را داخل ببريم و با دوربين خود بيت حضرت امام اين عكس را گرفتند . يادش بخير مجيد باوفا ، مجيد با صفا ، مجيد بي ريا .......

حاج حميد حكيم الهي

 

|+|
نوشته شده توسط حسین در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 9:45
بگذار همه مجید را از یاد ببرند؟!!  

 

 

به ياد ۲۵ فروردين سال ۶۰ افتادم.آن روز در منطقه شوش دانيال از زمين و زمان آتش مي باريد.درگيري بسيار شديدي بين ما و نيروهاي عراقي وجود داشت.يادش بخير مجيد بقايي آن وقت فرمانده سپاه شوش دانيال بود.محور آنجا (خط عملياتي) كه توسط آقا مرتضي صفاري فرماندهي مي شد، تحت امر مجيد بود.راستي از مجيد گفتم ياد مسئله اي افتادم...


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط حسین در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 9:44