ادامه مطلب

|
سابقه كار تفحص به ايام دفاع مقدس برميگردد، شايد از همان روزهاي نخستين دفاع در برابر رژيم متجاوز بعثي بود كه كار جستجوي شهدا نيز شكل گرفت، البته اين كار ابتدا در قالب واحد رفاه كه قبل از تشكيل ، تعاون سپاه ناميده ميشد، انجام ميگرفت كه سازمان معيني نداشت. همان رزمندگاني كه در خط مقدم شركت ميكردند، مهمات حمل و نقل ميكردند و يا نفرات را جابجا ميكردند، مجروحين و شهدا را هم تخليه ميكردند...
ادامه مطلب |+|
نوشته شده توسط حسین در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 16:33
شهید داوود دانایی جانشین فرمانده گردان فجر و سردار شهد حبیب اله شمایلی قائم مقام فرمانده لشکر ۷ ولی عصر
صبح روز بيستم دي ماه 65 است،فرمانده نيروها را جهت نماز بيدار مي كند و نيروها هر كدام به طرفي مي روند كه وضو بگيرند و نماز را به جا بياورند.در اين لحظات هواپيماهاي رژيم بعث عراق در آسمان ديده مي شوند،ابتدا از بالاي سر نيروها گذشتند ولي برمي گردند و در برگشت محل تجمع نيروهاي گردان(جاده شهيد صفوي)را بمباران شيميايي مي كنند در اين حال و هوا هر كس دنبال ماسك مي گرد آنان كه همراه دارند از ماسك خود استفاده مي كنند و بقيه از منطقه دور مي شوند.در اين بين معاون رشيد گردان داوود دانايي در حالي كه از ماسك خود استفاده مي كند متوجه برادري مي شود كه سر در گم دنبال گمشده اي مي گردد شهيد دانايي ماسك خود را در مي آورد و به ايشان مي دهد و او را از منطقه دور مي كند و به طرف ديگر برادران مصدوم مي رود.بار ديگر برادري را بدون ماسك مي بيند،اين بار چفيه خود را به اين برادر مي دهد و همچنان به سوي نقطه انفجار جهت كمك به ديگران مي رود. در حالي كه شديداً مورد تعارض گازهاي شيميايي قرار مي گيرد گامهايش لرزان مي شود و بر زمين مي افتد،ايشان را به عقب انتقال مي دهند بعد از چند روز در بيمارستان به آرزوي ديرينه خود كه همانا شهادت بود مي رسد.
|+|
نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 14:39
اين عكس قبل از عمليات فتح المبين گرفته شده . يادم است مجيد وقتي از تهران به شوش برگشت مرا صدا زد و گفت بيا و عكسهايي كه در سفرم گرفتم ببين بعد عكسها را يكي يكي به من نشان مي داد تا اينكه يه مرتبه اين عكس را به من نشان داد تا اين عكس را ديدم با تعجب به مجيد نگاه كردم و گفتم اين عكس مال من ، مجيد گفت نه بابا ديگه چي من هم چيزي نگفتم ولي از اتاق بيرون زدم هرچه مجيد صدايم زد محلش نزاشتم بعد ازظهر بچه ها مي خواستند در جلوي سپاه گل كوچيك بازي كنند گروه گروه شديم مجيد مرا انتخاب نمود من با مجيد حرف نمي زدم هر توپي مجيد به من پاس مي داد من يا آن را نمي گرفتم و يا مي گذاشتم تا حريف توپ را بگيرد بعد مجيد بخاطر جلوگيري از گل زدن آنها به دردسر مي افتاد ، مجيد كه متوجه شده بود علت چيست فقط مي خنديد بعد از بازي گفت امير چرا قهر كردي؟ چيزي نگفتم مجيد دستم را گرفت من خيلي جدي و با اخم به او گفتم دستم را ول كن ، مجيد خنديد و در حالي كه مرا در بغل مي گرفت صورتم را بوسيد و گفت بخدا همين يك عكس را دارم ، باور كن اگر دوباره برايم فرستادند آن را بتو ميدهم گفتم مگر دوربين مال خودت نبوده گفت نه بابا ، نگذاشتند دوربين خودمان را داخل ببريم و با دوربين خود بيت حضرت امام اين عكس را گرفتند . يادش بخير مجيد باوفا ، مجيد با صفا ، مجيد بي ريا ....... حاج حميد حكيم الهي
|+|
نوشته شده توسط حسین در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 9:45 وقتي دشمن بعثي، مدرسه شهيد پيروز شهرستان بهبهان را موشك زد، دانش آموز شهيد عبدالصاحب صحاحي تا پاسي از شب، به كمك مردم، در بيرون آوردن شهدا و مجروحين مشغول بود و بعد از نيمه شب بود كه با لباس خون آلود به منزل بازگشت. همسنگرانش مي گفتند: او در چهل و پنج روز آخر حضور در جبهه، كاملاً خدايي شده بود و سنگر، هر شب با نواي دلنشين و مناجات و نماز شب او صفا مي گرفت. شبي خواب ديدم كه نزد من آمد و گفت: مادر جان! ببين زخم بازويم خوب شده است. نگاه كردم ديدم كه جاي زخم او كاملاً بهبود يافته است. وقتي خبر شهادتش را به ما دادند، دريافتم كه همان شب كه او را در خواب ديده ام، شب شهادت او بوده است. شهادتي مظلومانه به وسيله بمباران شيميايي رژيم متجاوز بعثي عراق. راوي:مادر شهيد/منبع: كتاب «عطر حنجره هاي بي تاب»، نويسنده: «سيد حبيب حبيب پور»، ناشر:«لوح محفوظ» |+|
نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 14:59 |
|